تبليغاتX
×گناهکاری که هیچ وقت گناه نکرده×

×گناهکاری که هیچ وقت گناه نکرده×

"اگر بدانی فرصت با هم بودنمان چقدر کم است همیشه با هم میمانیم"

ادم وقتی عاشق میشه مجنون میشه . دیوونه میشه . تا وقتی عشقش کنارشه ارومه ولی همین که رفت ارزوی مرگ میکنه ...... خدایا نذار هیچ عاشقی زجر جدایی بکشه . خدا همه عاشقا رو مثل من به عشقشون برسون . امین

دلم میخواد بمیرم .....

خدا جون میشه تو امشب منو تو بغل بگیری؟

بگی آروم تو گوشم دیگه وقتشه بمیری!

خدا جون میگن تو خوبی مثل مادرا می مونی

اگه راست میگن ببینم عشق من کجاست میدونی؟!

خدا جون میشه یه کاری بکنی به خاطر من؟

من میخوام که زود بمیرم آخه سخته زنده موندن!

من که تقصیری نداشتم پس چرا گذاشته رفته؟

خدا جون تو تنها هستی میدونی تنهایی سخته!

زنده بودن یا مردن من واسه اون فرقی نداره

اون میخواد که من نباشم باشه اشکالی نداره

خدا جون میخوام بمیرم تا بشم همیشه راحت

ولی عمر اون زیاد شه حتی واسه یه ساعت...!

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391ساعت 15:51 توسط فرشید (یه پسر دیوونه)| |

سلام عزیزای من

امروز یه شعر گذاشتم که خوانندش m-ashna borathers هستش و اسم اهنگش هم تنها ترین سکوت .این اهنگ فکر کنم مال سال ۸۷ باشه  هر چی تو نت گشتم لینک دانلودش که سالم باشه رو پیدا نکردم . البته اینجا سرعت نت خیلی افتضاحه و من زیاد نتونستم تلاش کنم که پیداش کنم . اگه کسی میتونه لینک رو پیدا کنه ممنون میشم برای منم بزاره ...... ممنونم از لطفتون .....

تنهاترین سکوت

تنهاترین تنها منم
تو این سکوت بی نفس
همدم تنهایی من
خاطره هام بوده و بس
دلم میخواد که تا ابد
کسی سراغ من نیاد
دیگه نمیخوام هیچ کسو
هیچکسیم منو نخواد
میخوام که توی تنهاییم
خاطره هاتو بو کنم
میخوام با دردای دلم
دنیارو زیر و رو کنم
گریه دیگه بسه برام
چشام دیگه نا نداره
چکار کنم بدونه تو
زندگی معنا نداره



همیشه میگفتی میخوای
تو تنها مال من باشی
تو لحظه لحظه های من
توماه و سال من باشی
دلی برام نمونده که
دوباره بشکنیش بری
خوب میدونم نمیمونی
همیشه تو مسافری
میخوام که توی تنهایی
خاطره هاتو بو کنم
میخوام با دردای دلم
دنیارو زیرورو کنم
گریه دیگه بسه برام
چشام دیگه نا نداره
چکار کنم بدونه تو
زندگی معنا نداره

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391ساعت 13:12 توسط فرشید (یه پسر دیوونه)| |

برای عشــــــــــق تمنا کن ولی خار نشو

برای عشــــــــــق قبول کن ولی غرورت رو از دست نده

برای عشــــــــــق گریه کن ولی به کسی نگو

برای عشــــــــــق مثل شمع بسوز ولی نگذار پروانه بفهمه

برای عشــــــــــق پیمان ببند ولی پیمان نشکن

برای عشــــــــــق جون خودتو بده ولی جون کسی رو نگیر

برای عشــــــــــق وصال کن ولی فرار نکن

برای عشــــــــــق زندگی کن ولی عاشقونه زندگی کن

برای عشــــــــــق بمیر ولی کسی رو نکش

برای عشــــــــــق خودت باش ولی خوب باش


برچسب‌ها: عشق
ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم اسفند 1390ساعت 0:26 توسط فرشید (یه پسر دیوونه)| |

خداحافظی

هر دفعه که می خواستی خداحافظی کنی و بری می گفتی :

دیدی این دفعه هم تموم شد ، چه زود تموم شد و بعد گریه می کردی

من می خندیدم و می گفتم : مگه می خوای کجا بری ما با همیم حتی اگه دور باشیم ، گریه نکن زود همدیگرو می بینیم

ولی .....

عمق حرفتو نفهمیدم می دونستی زود تموم میشه . خداحافظی رو بهونه میکردی

**********

یهو

بعضی آدمهــــــا یهـو میــان ...
یهـو زندگیـتـــــو قشنگ میکنن ...


یهـو میشن همــــــه ی دلخـوشیت ...
یهـو میشن دلیـل خنــــــده هات...
یهـو میشن دلیل نفس کشیــــدنت ...

بـعــــد همینجـوری یهـو میــــــرن ....
یهـو گنـــــــــــد میـزنن بـه آرزوهــــات ...
یهـو میشن دلیل همــــــــه ی غصــه هات و همـــــــه ی اشکات...
یهـو میشن سبب بالا نیـــومدن نفسـت......

 

**********

خواب و تو

خواب من سنگین است!
اگر هم نباشد،قول میدهم سنگین بخوابم!
شبها که خواب هستم!

پنهانی به اتاقم بیا!
فقط میخواهم چیزی از خود جا بگذاری!
تار مویی بر بالشتم

عطر تنت

شاید هم جای بوسه ای بر پیشانی ام ،لپم ،لبم

 .

نوشته شده در شنبه نوزدهم شهریور 1390ساعت 15:38 توسط فرشید (یه پسر دیوونه)| |

دیوار دنیا

دیوارهای دنیا بلند است
و من گاهی دلم را پرت می کنم آن طرف دیوار
مثل بچه ی بازیگوشی که توپ کوچکش را از سر شیطنت به خانه ی همسایه می اندازد.
به امید آنکه شاید در آن خانه باز شود.
گاهی دلم را پرت می کنم آن طرف دیوار . شاید خدا ان طرف باشد .

**********

خــــدا

وقتي که خدا داشت منو بدرقه مي کرد بهم گفت: جايي که ميري مردمي داره که ميشکوننت ، نکنه غصه بخوري ، من همه جا باهاتم تو تنها نيستي تو کوله بارت عشق مي ذارم که بگذري، قلب ميذارم که جا بدي ، اشک ميدم که همراهيت کنه و مرگ که بدوني برمگردي پيشم
خدایا اینو یادت رفت بگی که دوستای خوبیم بهم دادی . دوستون دارم دوستای گلم .

**********

تنـــــهایی

سختی تنهایی را وقتی فهمیدم که دیدم

مترسک به کلاغ میگه:

هر چقدر دوست داری نوکم بزن ولی تنهام نزار . . .

**********

دیـدنت

دیدنت در خواب نیز برایم شیرین است
دیدنت در رویاها برایم دلنشین است.
تو در رویاهای منی
تو شبها در آسمان تاریک دلم ، ماه منی
دیدنت در خواب آغاز یک روز زیباست

**********

آرزو می کنم

گاه آرزو می کنم ، چند لحظه ای جای من باشی.
دلت ، دل من باشد، چشمانت ، چشمان من باشد، روحت ، روح من باشد ، تمام وجودت از من باشد.آنگاه خواهی دید چقدر برای رسیدن به تو بی قراری می کنم،
خواهی دید شبها و روزها از دوری تو اشک می ریزم،
و احساس خواهی کرد چقدر تو را دوست دارم.


نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1390ساعت 17:13 توسط فرشید (یه پسر دیوونه)| |

سلام به تمام دوستای گلم

اول از همه باید از اون دوستانی که به من لطف دارن و به وب حقیر من سر میزنن تشکر ویژه داشته باشم.

دوم اینکه لینک برخی ها پاک شد به دلیل اینکه نیومدن و برخی هنوز پاک نشده و این اخرین مهلت اوناست اگه بازم نیان دیگه شرمنده همشون میشم .

اپ امروز که همه میدونن و تو هر وبی بری میبینین در مورد ماه مبارک رمضان هست .

فرارسیدن این ماه پر از فیض و رحمت و برکت و بخشش رو به همه مسلمانان جهان تبریک میگم .

امیدورام همه ما بتونیم در این ماه مبارک خودمون رو عوض کنیم و بتونیم خودمون رو بسازیم .

میخوام یه مطلب رو بگم که خیلی زیاد بین ما هست و اونم اینه که میگن اگه دو مسلمان از همدیگه قهر باشن یعنی بینشون سلام و احوالپرسی نباشه اگه بیشتر از ۳ روز طول بکشه از روز ۴ به بعد  دیگه نماز و روزه و خلاصه تمام عبادتهاشون به حساب نمیاد و این یه نوع ظلم به خودشونه .

پس بیاییم و در این ماه تمام کینه و کدورتها رو کنار بگذاریم و همه با هم در کنار هم باشیم .

از این ماه استفاده کنیم و از خدای خود طلب بخشش و عفو کنیم چون ما انسانها خیلی خطا کاریم.

بازم فرارسیدن این ماه رو بهتون تبریک میگم

امیدوارم همه ی ما از این ماه استفاده کنیم . به امید روزی که موفق و پیروز باشیم .

نوشته شده در دوشنبه دهم مرداد 1390ساعت 15:27 توسط فرشید (یه پسر دیوونه)| |

چشم انداز ماورایی

چه شاعرانه گفت انکه گفت:

گل پشت و رو ندارد

مادر رویت به خداست و پشتت به دعا است

گل پشت و رو ندارد

با من در محبت تو بی من

لختی سخن بگو

گویی صدای قلب منست که از زبان تو می اید

با من سخن بگوی اه ای عشق سخنگو

***********

خاستگاه همه ی خواستها

ای خواستنی ترین وجود وجود

تو به راه خواستن من زجان کاسته ای که مرا از جان خواسته ای

و از سر هر خواسته بهر این خواسته برخاسته ای

مادر !محبت به تو چون محبت تو خدادادست

چه بخواهم چه نخواهم تو را باید بخواهم

مادر!

ای مهر محض!

ای عشق صرف!

من تو را زحمتی هستم محض

تو مرا رحمتی هستی صرف.

***********

سلام خدمت دوستان عزیزم .

میخوام قسمت لینکام رو خاک گیری کنم هر کی نیومد از لینکها حذف میشه .

نزارید شرمندتون بشم

دوستدارا شما فرشید

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم تیر 1390ساعت 21:5 توسط فرشید (یه پسر دیوونه)| |

ســــــــــــــــــــــــــــــــــلام

امروز اپم خیلی خیلی کوتاهه  ولی خیلی حرفها توشه

همه ی ما اومدیم تو این دنیا و خیلی ها دوست دارن برن نمیدونم چرا ولی وقتش نیست بری برا چی میخوای بری .

امروز سوالم از همه شما و اول از همه خودم اینه :

از دنیا و زندگی در اون چی میخوای ؟؟؟

لطف کنین الکی نظر ندین مطلب رو بخونین و بعد نظر بدین .

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم تیر 1390ساعت 15:5 توسط فرشید (یه پسر دیوونه)| |

سلام به همه دوستای گلم

ببخشید که نتونستم بیام وبتون و ببخشید که جواب کامنتاتون رو ندادم

من خیلی خیلی گرفتارم و مشکلاتم زیاد شده و امتحانات هم داره شروع میشه

من از امروز دیگه نیستم تا ۳ تیر

بعد دوباره با تمام قوا میام طرفتون

اخرین اپ من در وبلاگ شهر ارزوها هست و اون هم امشب ساعت ۸:۳۰

دوست دار شما فرشید

دلم براتون تنگ میشه

فراموشم نکنید . دوستون دارم

تاریخ : ۱۴/۲/۱۳۹۰


 

سلام به همه ی دوستای گلم

امروز یه اپ در مورد هنر داریم . این مطلب رو از سایت باشگاه مهندسان که خودم اونجا عضو هستم برداشتم و برای شما گذاشتم . چون مطالب اون سایت خیلی در دسترس عموم نیست گفتم این مطلب زیبا رو براتون بزارم . البته این فقط چکیده ای از اون مطلب اصلی هستش . شاید این مطلب با نظریه برخی از شماها تناقض داشته باشه . اگه نظر خاصی دارید با دلیل منطقی برام بنویسید .

همه ما کلمه هنر را در طول زندگی زیاد شنیده‌ایم
و
به اشکال و عناوین مختلف در زندگی شاهد آن هستیم .

باعث افتخار است
نظرات شما عزیزان را درباره عنوان این تاپیک بدانم:


(
نظر شما درباره هنر و نقش آن و... چیست؟)





با نام خدا 

با مقدمه‌ای کوتاه شروع می کنیم.



چیستی و چگونگی هنر تابعی است از متغیرهای مبنایی که در تعریف هنر گنجانده شده و مبیّن نوع تلقی وبرداشتی است که ارائه کننده تعریف از آن دارد.در حوزه دانش های مختلف،کمتر موضوعی به گونه هنردر معرض اختلاف نظر وتفاوت های دیدگاهی است. تولستوی از شاسلو- زیبایی شناس آلمانی- در باره ماهیت زیبایی شناسی، که از آن نوعاً به هنر تعبیر می شود، می نویسد: مشکل بتوان در هیچیک از حوزه های علوم فلسفی به یک چنین تحقیقات متناقض وناقص وبه یک چنین شیوه توجیه، بدانگونه که در قلمرو زیبایی شناسی پیدا شده است، برخورد.
بنظر می آید اشاره به پاره ای از این دیدگاهها، باب مناسبی باشد برای ورود تدریجی به”بیت البحث” اصلی، که در این مقاله باید به آن بپردازیم. قبلاً باید گفت بعضی از این تعاریف ارائه الگوهای برتر وجامع هنری است نه ارائه تعریفی از هنر. برخی از آنها تعریف به مصداق است. عده ای هم از لوازم هنر گفته اند؛ وبعضاً آثار ونتایج آن را به مثابه تعریف هنر عنوان کرده اند . وبه کمتر تعریفی برمی خوریم که یک تعریف مطابق “حد منطقی” با جامعیت ومانعیت التزامی آن باشد. ولی به هر حال شکی نیست که این تعاریف با مبانی مختلفی که پایه هر کدام محسوب می شود، ما را در شناخت هر چه بهتر این پدیده یاری می دهد.
شافتس بری(shafts bury1670-1713 ) می گوید: ” زیبایی فقط بوسیله روح شناخته می شود. خداوند زیبایی اصلی است.” هاچسون(Hutcheson 1694-1744) در کتاب خود بنام –منشأ تصورات ما در باره زیبایی وتقوی- هدف هنر را “زیبایی” می داند که جوهرآن در تجلی وظهور وحدت در کثرت نهفته است.”
به اعتقاد فیخته(fikhteh1761-1814):” هنر ظهور و بروز روح زیباست و مقصدش تعلیم وتربیت ، یعنی تربیت سراسر وجود انسان است.” وشلینگ( (shelling 1775-1854 ) می گوید:”خصوصیت اصلی مفهوم هنر، بی نهایتی نا معلوم است. هنر از اتحاد ذهنی (subjective)با عینی(objective) بوجود می آید. یعنی از اتحاد طبیعت با عقل وبه عبارت دیگر از اتحاد غایب با حاضر ترکیب می پذیرد. بنابراین هنر عالیترین وسیله معرفت است.”
هگل(Hegel 1770-1813)هنر را” تحقق همانندی تصور(ایده) با حقیقت زیبایی می داند ــ البته به اعتقاد او تنها در روح ومضامین روحانی یافت می شود ــ که توأم با دین و فلسفه وسیله ای برای بوجود آوردن شعور وبیان عمیق ترین مسائل انسانی وعالیترین حقایق روح است.”
جبران خلیل جبران می گوید:” هنر گامی است در جهان ادراک به سوی ناشناخته!”(8) وبه عقیده موزلی(mostly)” زیبایی در روان آدمی یافت می شود. طبیعت ما را از آنچه مقدس والهی است با خبر می سازد وهنر مظهر مرموز این چیز مقدس والهی است.”
تولستوی (Tolstoy)خود می گوید:” برای اینکه هنر را دقیقاً تعریف کنیم، پیش از همه لازم است که بدان همچون یک وسیله کسب لذت ننگریم، بلکه هنر را یکی از شرایط حیات بشری بشناسیم”.تأکید تولستوی در رابطه با ماهیت وغایت هنر، بیشتر بر ابزار ارتباطی میا ن انسانهاست. او می گوید:” فعالیت هنر یعنی: انسان احساسی را که قبلاً تجربه کرده است در خود بیدار کند وبا برانگیختن آن بوسیله حرکات و اشارات و خط ها و رنگ ها وصداها و نقش ها و کلمات، بنحوی که دیگران نیز بتوانند همان احساس را تجربه نمایند و آن را به سایرین منتقل سازد……..هنر وسیله ارتباط انسان هاست برای حیات بشر، وبرای سیر بسوی سعادت فرد وجامعه انسانی، موضوعی ضرور ولازم است. زیرا افراد بشر را با احساساتی یکسان به یکدیگر پیوند می دهد.”
اینها بعضی از دیدگاه های اندیشمندان معاصر در باب چیستی هنر بود.عناصری که در این نقطه نظرات، نمود وبروز بیشتری دارد، عبارتند از: ادراک ومعرفت- احساس تجربی- روح و مضامین روحانی- تجلی زیبایی، که عمدتاً عناصری مبنایی برای شناخت هنر بوده وملاک ومعیارهای تعاریف مذکور به حساب می آیند.
پس از بیان برخی از عمده ترین تعاریف از هنر و ذکر دیدگاه های بعضی از نویسندگان و منتقدین سرشناس معاصر حوزه فلسفه و ادبیات و هنر، بر اساس مبنای خود و تلقی و برداشتی که از هنر دارید تعریفی از هنر ارائه دهید.
هنــر،” شکلی نو و دلپذیر و نمودی پر جاذبه از حقیقتی اصیل و ماهیتی آرمانی است که ریشه در فطرت پاک انسان داشته و .........
 
منبع :سایت باشگاه مهندسان
نوشته شده در جمعه نهم اردیبهشت 1390ساعت 11:42 توسط فرشید (یه پسر دیوونه)| |

با سلام خدمت دوستای گلم

ممنونم از اینکه هیچ وقت من رو فراموش نمیکنید

این بار یه مطلبی رو نوشتم که تو وب اولم نوشته بودمش ولی خوب خیلی از دوستان جدید اومدن و این مطلب رو نخوندن و خودم هم خیلی این مطلب رو دوست دارم . به همین دلیل دوباره گذاشتمش . امیدوارم خوشتون بیاد .

                                           بهترین بهترینها  

پیش از اینها فکر میکردم خدا                                خانه ای دارد میان ابرها        

مثل قصر پادشاه قصه ها                                     خشتی از الماس و خشتی از طلا

پایه های برجش از عاج و بلور                               بر سر تختی نشسته با غرور

ماه برق کوچکی از تاج او                                     هر ستاره پولکی از تاج او     

اطلس پیراهن او اسمان                                      نقش روی دامن او کهکشان  

رعد و برق شب صدای خنده اش                           سیل و طوفان نعره توفنده اش

دکمه پیراهن او افتاب                                          برق تیغ و خنجر او مهتاب        

هیچ کس از جای او اگاه نیست                            هیچکس را در حضورش راه نیست

پیش از اینها خاطرم دلگیر بود                              از خدا در ذهنم این تصویر بود  

ان خدا بی رحم بود و خشمگین                          خانه اش در اسمان دور از زمین

بود اما در میان ما نبود                                       مهربان و ساده و زیبا نبود     

در دل او دوستی جا نداشت                                مهربانی هیچ معنایی نداشت

هر چه می پرسیدم از خود از خدا                         از زمین ، از اسمان ، از ابرها

زود میگفتند این کار خداست                               پرس و جو از کار او کاری خطاست

اب اگر خوردی ، عذابش اتش است                      هر چه می پرسی ، جوابش اتش است

تا ببندی چشم ، کورت می کند                          تا شدی نزدیک ، دورت می کند  

کج گشودی دست ، سنگت می کند                   کج نهادی پا ، لنگت می کند   

تا خطا کردی عذابت میکند                                در میان اتش ابت میکند         

با همین قصه دلم مشغول بود                           خوابهایم پر زدیو و غول بود      

نیت من در نماز و در دعا                                  ترس بود و وحشت از خشم خدا

هر چه میکردم همه از ترس بود                         مثل از بر کردن درس بود        

مثل تمرین حساب و هندسه                            مثل تنبیه مدیر مدرسه          

مثل صرف فعل ماضی سخت بود                       مثل تکلیف ریاضی سخت بود  

تا که یک شب دست در دست پدر                     راه افتادم به قصد یک سفر     

در میان راه در یک روستاه                               خانه ای دیدم خوب و اشنا      

زود پرسیدم پدر اینجا کجاست                         گفت اینجا خانه خوب خداست   

گفت اینجا می شود یک لحظه ماند                  گوشه ای خلوت نمازی ساده خواند

با وضویی دست و رویی تازه کرد                      با دل خود گفتگویی تازه کرد  

گفتمش پس ان خدای خشمگین                    خانه اش اینجاست اینجا در زمین

گفت اری خانه او بی ریاست                          فرش هایش از گلیم و بوریاست

مهربان و ساده و بیکینه است                         مثل نوری در دل ایینه است    

عادت او نیست خشم و دشمنی                    نام او نور و نشانش روشنی   

خشم ، نامی از نشانی های او                     حالتی از مهربانی های او       

قهر او از اشتی شیرین تر است                      مثل قهر مهربان مادر است     

دوستی را دوست معنی می دهد                  قهر هم با دوست معنی می دهد

هیچ کس با دشمن خود قهر نیست                قهری او هم نشان دوستی است

تازه فهمیدم خدایم ، این خداست                   این خدای مهربان و اشناست

دوستی ، از من به من نزدیکتر                       از رگ گردن به من نزدیک تر

ان خدای پیش از این را باد برد                       نام او را هم دلم از یاد برد

ان خدا مثل خیال و خواب بود                        چون حبابی ، نقش روی اب بود

می توانم بعد از این با این خدا                      دوست باشم ، دوست ، پاک و بی ریا

می توان با این خدا پرواز کرد                         سفره دل را برایش باز کرد

می شود درباره گل حرف زد                         صاف و ساده مثل بلبل حرف زد

میتوان با او صمیمی حرف زد                        مثل یاران قدیمی حرف زد

می توان تصنیفی از پرواز خواند                    با الفبای سکوت اواز خواند

می توان مثل علفها حرف زد                        با زبانی بی الفبا حرف زد

می توان با این خدا پرواز کرد                        سفره دل را برایش باز کرد

دوستـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدار شمــــــــــــــــــــــــــا فرشـــــــــــــــــــیـــــــــــد

نوشته شده در سه شنبه سی ام فروردین 1390ساعت 14:19 توسط فرشید (یه پسر دیوونه)| |

وبلاگ گروهی ما
اخرین مطالب
دوستان